پیدا





پ مثل پلیکان

درخواست حذف اطلاعات

طبس، شهری وسط کویر و ابه های باقی مانده از قدیم و آسید علی میرزا، پیرمردی طرد شده و رنج کشیده که چهل ساله اون جا است، از دست مردمی فرار کرده که اونو دیوانه می دونن. ی شاعرانه با آدم هایی واقعی و نابازیگرانی که کیمیاوی از آن ها استفاده کرده.



fish tank

درخواست حذف اطلاعات

fish tank رو دیدم که سال 2009 خانمِ آندره آ آرنولد ساخته ش. ی جمع و جور، باحال، با بازی ها و فضاسازی عالی و شخصیتِ میا که به یاد می مونه.



زندگی اوهارو

درخواست حذف اطلاعات

برای بار دوم این درامِ تلخِ میزوگوچی رو بعد مدت ها دیدم و یادم هم نرفته بود از کجا به دستم رسیده. زندگی دردناک اهارو و وضعیتِ اسفناکِ ژاپن در قرن هفدهم. زندگی اوهارو/the life of oharu/1952/میزوگوچی



withnail and i

درخواست حذف اطلاعات

از مهم ترین آثارِ ک ِ سینمای انگلستانه و انگاری ساز اون رو با الهام از زندگی واقعی اش ساخته. جهان دیوانه وار این کمدی کمتر شناخته شده، حضور بامزه ریچارد گریفیث و کلی سکانس باحالِ کم یاب، می تونه وسوسه کنه آدمو که دوباره و دوباره بره سراغ اش. تضمینی بهتون پیشنهاد می دم. withnail and i/1987/ویت نِیل و من/بروس ر نسن



مرد حصیری

درخواست حذف اطلاعات

اینم یکی دیگه از ک های سینمای انگلستان در ژانر وحشت. بس که خوب بود(بیش از خوب) هیچ دلم نمی خواد نسخه ای که نیکلاس کیج بازی کرده رو ببینم. the wicker man/مرد حصیری/1973/انگلستان/ر ن هاردی




8 femmes

درخواست حذف اطلاعات

گ (کاترین دنوو): اون از من بیزاره. بهم حسودی می کنه البته چون من زیبا و ثروتمند هستم و اون زشت و فقیره. آگوستین(ایزابل هوپر)در حد انفجار عصبانی می شود و گلدانی را با خشم می شکند. آگوستین(ایزابل هوپر):دفعه بعد اونو می زنم وسط دو تا چشمات. مامی: اون گلدون خوبی بود. چرا این کارو کردی عزیزم.......می خوای یه کمی مشروب بخوری؟ آگوستین(ایزابل هوپر): از مشروب خوردن م ن وعده های غذایی متنفرم. من خیلی مریضم. مشکلات قلبی دارم. مامی: قرصتا بخور. آگوستین(ایزابل هوپر):باشه همه اش رو با هم می خورم. بعدش شماها از دستم خلاص می شید. آگوستین پاهایش را روی زمین می کوبد و با خشم مهار نشدنی به طبقه بالا می رود. مامی: آگوستین عزیزم. ایزابل هوپر(نعره می زند): تنهام بذارید. بس که ایزابل هوپر و شخصیت آگوستین دوست داشتنیه باید به سکانس دیگه ای اشاره کنم که باز دیوانه شده و با کاترین دنوو گلاویز می شه و فریاد می زنه که "سهامم رو می خوام. تو اونو یدی." چند ثانیه بعد انگار نه انگار، می ره پشت پیانو می شینه و آواز رمانتیکی می خونه و اشک می ریزه و کمی بعد باز عربده می کشه و مدل دست دادنش با خواهرِ مارسل دیدنی ست. اجرای ایزابل هوپر، بین این هشت زن، دلچسب تره و شخصیتِ آگوستین رو در نقش زنی وسواسی، حسود و درون گرا جوری بازی می کنه که اگر نقش آفرینی های متنوع اش رو تو های معلم پیانو، home، ویولت نوزیه، داستان ن، از شکلات شما متشکرم، بازی جنون در ِ "تشریفات"، زنِ خودت یب گرِ مادام بوآری، ی که پارسال دیدیم elle و نقش کوتاهش تو "عشق" و ....... رو در خاطر داشته باشیم، بیشتر هم تحسین اش می کنیم. ِ اوزون یک موزیکال دیدنی و پرطراوته که از نفس نمی افته. 8 femmes/هشت زن/فراسوا اوزون/2002/ایزابل هوپر/کاترین دونوو/فرانسه



sweet and lowdown

درخواست حذف اطلاعات

این ، زندگی یک موزیسین جَزه و شون پن بازیگر اصلی ه. مگر می شه وودی آلن رو دوست نداشت. اتفاقات بدی برای آدمایی که عاشق اند می افته. من اونا رو دیدم. امت(شون پن): عالیه. من یه آدمِ یتیمِ لالِ لعنتی گیر آوردم.



murder on the orient express

درخواست حذف اطلاعات

قتل در قطار سریع السیر شرق murder on the orient express از نوشته های آگاتا کریستیه و سیدنی لومت ازش یک سینمایی تو دهه هفتاد ساخته با کلاسیک های جذ مثلِ لورن باکال و اینگرید برگمن و لوکیشن قطاره و کارآگاه پوآرو در جست و جوی قاتل و پایان غیرقابل حدسش تا نیمه دستِ کم. الان دیدم یه نسخه دیگه هم ازش سال 2017 ساخته شده، کنجکاو شدم. ترکیب جانی دپ و پنه لوپه کروز و جودی دنچ می تونه باحال باشه.



the ghost and mrs. muir

درخواست حذف اطلاعات

جین تیرنی و ر هریسون که همیشه ازش خوشم می اومد و ناتالی وود فسقلی که تو فقط نه سالشه. درخشانی شاید نبود ولی من حال به خصوص با پایانش که مثل یک جور رهایی-رستگاری-خوشبختی ابدی بود. the ghost and mrs. muir/جین تیرنی/ر هریسون/1947/ناتالی وود



ز نگاهم چو گریزی تو پریزاده مگر خواب و خیالی

درخواست حذف اطلاعات

رستوران بانیان بسته شد. همچین خوشم نیومد. چند تا رستوران گیاهی تو تهران مگه داریم؟ از آلین هم قبلش رد شده بودیم و ادبرت هم جایی برای نشستن نداشت و سر در آوردیم از بورینو. فضای قشنگی داره و نو ردازی اش شبیه دیسکو بود. به پیشنهاد دوستی گه گفت گوش کنم روزی چند رکعت. قشنگه ولی نه روزی چند رکعت. قد و بالای تو رعنا رو بنازم تو گل باغ تمنا رو بنازم تو که با عشوه گری از همه دل می بری منو شیدا می کنی چرا نمی ی تو که با موی طلا قد و بالای بلا فتنه بر پا می کنی چرا نمی ی چو ب ی تو فریبا ببری از دل من تاب و توانم چو امی ز تمنا فکنی برق هوس بر دل و جانم ز نگاهم چو گریزی تو پریزاده مگر خواب و خیالی چه شود گر ب امی تو که شیرین تر از امید وصالی



سایه ها

درخواست حذف اطلاعات

بی این که مستقیماً در دیالوگ ها اشاره ای به نژاد پرستی بشه، کاساوتیس با ظرافت به این موضوع پرداخته. این بر مبنای بداهه پردازی هن یشه ها در کارگاه بازیگری اش شکل گرفته و تدوین هم چیزی حدود دو سال طول کشیده. وقتی برای نمایش عمومی آماده می شه ساز ش رو به مدت سه شب در سالن سینمای پاریس رایگان پخش می کنه ولی بیشتر آدم ها همون پانزده دقیقه ابت سالن رو ترک می کنند و انی هم که نرفتند، دوستان و بازیگران و عوامل فنی ش بودند. برشی از زندگی کولی وار نیویورک اوا دهه پنجاه میلادی. سایه ها/1959/کاساوتیس/shadows



تصویرهایی لاینقطع از ذهنم می گذرد و گذشته و حال را در خود جذب می کند.

درخواست حذف اطلاعات

در جواب تبریک تولدش که ان شاء الله صدسالگی ات شنیدیم: صد سالگی؟ مگه من فرعونم؟ تا همین جاشم، زیادی بوده. با این دنیای کثیف بهتره که بقول خ انون بالائی هرچه زودتر و بدیم و قبض را بگیریم. رفتیم اجرای نمایشی دور و بر تالار رودکی و پیاده رو و خیابون های اطراف سالن شلوغ بودن و پر از مأمور و سطلی که آتش زده شد و شعارهایی تندتر از همیشه و هایی که کم هم نبودند و از بین این همه تونستیم رد شیم تا به نمایش برسیم. دکورِ خیلی ساده ای داشت و متنِ نسبتاً قشنگی. شیرین گفته بود موقع تماشا به این فکر کرده ای کاش تمام نشه و چند بیشتر، من ولی اگر چه نمایش این روزها خیلی به ندرت می بینم یادم نمی آد بیشتر، زمانِ بیشتر قلقلکم داده باشه. m فریتس لانگ رو دیدم و هنوز هم مبهوتم که این سال 1931 ساخته شده. یه روزی بود که جلوی درِ گالری پیمان و اح سان در موردش به به و چه چه می د و شبح اپرا نیم ساعت بعد گفت چطور ممکنه ندیدی و برام از و ماجراهای کارگردانش گفت. روزگارمون همیشه به قول ماموتی کثیف و گه نیست. لحظات قشنگش رو نه مثل اون روزها که ده ها تقویم و دفتر داشتم، ثبت ن ، از ذهنم، حال و احوالم، خیلی زود می گذره و می مونه سایه ای ازش که چند وقت بعد تداعی شه و برای اون فصل از به تمامی به نکبت نشسته ها که با ماموتی همدردم بیشتر سوراخ سنبه ها رو اشباع کرده، نسخه یکجوری نیست که پیچیده شه برای من و اون یکی و این یکی. صبح خو دیدم بلبشو و تو این بلبشو آدمی هم گذشت که خیلی خوشحالم کرد تصویرش. یه حیف چند ثانیه ای هم بگم که دیالوگ ها مطلقاً یادم نیست. ------------------- از کتاب شب هول که هنوز دستمه. حالا برخلاف گذشته، باید دانسته باشیم که از هنر، از ادبیات، نمی توان توقع کاری را داشت که انجامش بر عهده همگان است. گذشته از این، حرف مسئولیت بیهوده است، زیرا مسئولیت امثال ما بیهوده است. آن دسته از ما که حالا می دانیم چقدر حقیریم. چقدر خودپسندیم. چقدر می کوشیم زیر نقاب هنر، اضطراب و تنهایی و بیچارگی خودمان را در قالب الفاظ بزرگ کنیم، ماجرا بسازیم و به همپالکی های مان قالب کنیم. این جا معبدی نظر کرده به شمار می رود که هر حاجتی دارد باید به پای آن بیاید و بایستد، نیت کند و سنگی به درون آن پرتاب کند. اگر حاجت روا شدنی باشد قلوه سنگ به درون طاقچه می افتد، صدا می کند و صدا چنان انعکاس می یابد که به گوش خداوند برسد. اگر درختان و مرغان حق، اگر باد که بر اعصابِ برانگیخته من می کوبد و مرا، جایی، معلق میان همخوانی مرغان حق نگه می دارد، بدانند که خواب نیستم، بی گمان مرا نیز در این زندگی شبانه سهیم می کنند، شاید مرا به میان خود راه بدهند و آنگاه، شاید دیگر هرگز نتوانم به میانِ آدم ها بازگردم. باید بگریزم. باید به خواب بروم. باید به خانه برویم، به درون سکوت و تاریکی. باید به خواب برویم. به غیر از خواب همه چیز آزاردهنده است. همه چیز خارهای ناپی دارد که به درون روح می خلند و زخم های سوزان برجا می گذارند. نمی دانم. تصویرهایی لاینقطع، در خواب و در بیداری از ذهنم می گذرد. سرطان وار رشد می کند. بر هر دیدنی و شنیدنی، بر هر چه دیده ام و شنیده ام، محیط می شود. گذشته و حال را در خود جذب می کند و نامفهوم باقی می ماند.



سیزده مرداد

درخواست حذف اطلاعات

اجرای پری رو دیدیم تو کافه ای دوست داشتنی. کافه گلاسه خوردیم، ع های قشنگ بی ژست انداختیم، گپ زدیم، تو سکوت فقط نگاه و با آدم های جدید آشنا شدم که هیچ جایی تو زندگی ام ندارن ولی شماره یکی شون سیو شد. اسم ها یادم می ره. با الهه آقای......و مدیر کافه که گفت بیا داستان هات رو بخون. برام معنی نداره داستانم رو بلند برای جماعتی بخونم ولی وقتی الان به این فکر می کنم که جو مارچ شخصیت مورد ستایشم که رستگار شد پایان کتاب و ، عاشق بلند خوندن داستان هاش و همچنین بلند حرف زدن با آدم ها بود مردد می شم و از طرفی می تونم نمایش نامه ام رو(این "ام" واسه خاطر اینه که برای اولین بار کار این نویسنده ترجمه شده) اجرا کنم که اونقدرا برام لطفی نداره. برع ِ این یکی که دستمه و از روی تنبلی، بی انگیزگی، افسردگی مقطعی و الخ نصفه رهاش و هوس از دوباره شروع کنم. پری عادت داره یک جمله رو پانزده بار تکرار کنه. مثلاً: "وای دیدید دستام چطوری می لرزید و کاغدها چه ت هایی می خورد. کم مونده بود غش کنم" و نه با صدای عادی، با خنده و ادا و نمایش. خب من کلافه نمی شم ولی همه عین من نیستند و به خودش هم گفتم لطف کارت همون لرزش دستانت و تپق زدن هات بود. بازیگر مردِ نمایش نامه ام رو پیدا که راننده اسنپ من و شبح اپرا و سولی و همسرش بود. اول عصبی بود و با جسارت می خواست در مقابلِ هن یشه مردی که پشت نشسته بود کم نیاره تا بهش گفتم دوست دارید بازی کنید؟ و الان یاد آقای ش ریفی نیا می افتم که به خانم ها در کافه و بازار و مهمونی می گه: "دوست دارید بازیگر شید؟" و اون ها هیجان زده می گن:"وای! ما آرزومونه هن یشه شیم." (علامت تعجب) واقعاً شماره اش رو جلوی همه گرفتم و سیو انگار عمری است در صنف سازی مو سفید . بعد از اجرای پری، یکراست رفتیم خونه سرمایه گذارِ ی که دوستان، زمستون ساخته بودن و خانم سرمایه گذار صورتش شبیه اون هن یشه ای بود که خیلی بد بازی می کرد ولی مطابق با سلیقه اون وقتای من زیبا-خیلی زیبا بود. ی که دیدیم بد بود. حیف اون همه پولی که بابتش هدر رفت. ای کاش نامه من با این سرمایه ساخته می شد. نه این نسخه، نسخه ای که ده بار دیگه ویرایشش کنم. فقط صد میلیون دادن به مدیر برداری اش که منی که سینما نخوندم هم زده شدم از قاب ها و تصویرهایی که گرفته بود. ع خانم زیبایی که میزبان امروز شبیهش بود و یادمه یه شبی بود گفتم به به و "ف" گفت اینقدر غلو نکن رو می ذارم. طبق معمول نشئه قرص هام هستم(بیش از همیشه) و بعدتر ویرایش می کنم متن رو یا اضافه. تا حالا در این ح ی که مغزتون جواب کرده و شقیقه ها دینگ دینگ می کنند و چشم ها به زور باز نگه داشته شدن تایپ کردید(علامت سؤال) پی نوشت: امروز 13 مرداده و این مونولوگ رو از سریال همیشه محبوبم می ذارم. "من یک روز گرم تابستان دقیقا یک روز 13 مرداد حدود ساعت 3 و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم. من که پسر آقا جان بودم عاشق لیلی دختر جان ناپلئون شدم. عیناً مثل اینکه پسر چرچیل عاشق دختر هیتلر بشه..."



جانی گیتار

درخواست حذف اطلاعات

پیشتر دیالوگ های ویه نا و جانی رو از کت که می خوندم نقل کرده بودم و حالا دیدنِ این زیبای نیکلاس ری رو به همگی پیشنهاد می کنم. تخیل می کنم که بت دیویس اگه نقش ویه نا رو بازی می کرد چقدر دلنشین تر می شد.



mystic river

درخواست حذف اطلاعات

تو سکانس اول، ایده اسم نوشتن بچه ها روی سیمانِ خیس درخشان بود. شون و جیمی اسم شون رو کامل روی سیمان می نویسند ولی اسم دِیو ناتمام باقی می مونه. جیمی(شون پن): هیچ تا حالا فکر کردی که یه تصمیم کوچیک می تونه تمام زندگی ات رو تغییر بده؟ شنیدم که مادر هیتلر می خواسته اون رو سقط کنه، اما در آ ین لحظه تغییر عقیده می ده. منظورم رو می فهمی؟ و یکی دیگه از دیالوگ هایی که دوست داشتم از زبون شون بعد از دیدن جنازه دختر جیمی:"من چه جوری به پدرش بگم؟ بگم هی جیمی خدا گفته تو بهش بد ار بودی اومده بوده بدهی اش رو صاف کنه؟"
mystic river/کلینت ایستوود/2003/شون پن/تیم ر نز/رودخانه مرموز



جویندگان

درخواست حذف اطلاعات

"دا" بعد از ده سال تونسته بیاد ایران. مدت ها کلی پیغام و پسغام می فرستاد برام و جویای حال و احوالم بود. امروز "ف" شماره اش رو به دستم رسوند و دیدم دلم می خواد که باهاش تماس بگیرم. اس ام اس محبت آمیزی نوشتم و بلافاصله زنگ زد. با صدای گرم و صمیمی و مهربان و بسیار رسایش گفت(علی این رو می خوند می گفت بین گرم و صمیمی و مهربان یکی رو باید انتخاب می کردی) از عید فطر که این جا است همه کافی شاپ های تهران رو با تک تک دوستان اش رفته و یک کافی شاپ رو نگه داشته که با من بره و من هم چون برام معنی نداره باهاش برم کافی شاپ(یا تمایلی ندارم-حسش نیست) برای آ هفته دعوتش محل کار تا با دوستان ببینیم رو . گفت تارک دنیا شدی. ت رو هم که بستی و جریان اون دوستت که قرار بود........آروم و بی گِلِگی گفتم نمی خوام حرفش رو بزنیم. تیز و تند رو هوا گرفت و بعدش از هر دری گفتیم این که الی هم دو روز دیگه می آد تهران و این که کلی مکافات کشیده و یه بیست روزی هی رفته و اومده تا ولش د و پای تلفن نمی تونه هر چیزی رو بگه تا ببینیم هم رو. براش آدرس رو تلگرام . در لحظه در موقعیت آدم منتقم و کینه جویی هستم. مثل شاهزاده لمیده بودم رو صندلی ام با پوزه بالا رفته و حاضر نبودم از موضع ام کوتاه بیام. هر ی سرش به کار خودش گرم بود ولی با شبح اپرا چند بار چشم تو چشم شدیم. می خواست مطمئن شه من خوبم. اجازه ندادم رؤیا ازم ع بندازه. با دوربین حرفه ای اش وقتی به سمت من نشونه می رفت دستِ چپم رو حائل صورتم می و انگار کن تو جمع وجود نداره ولی الان جلوی باد خنک، شنگول بعد از تماشای وسترن زیبای جویندگان جان فورد، یقین دارم این دنیا کوفتی تر از این صحبت ها است که بخواد کمی ازش هم به رنجش بگذره مگر رنجش های بزرگ که کمر شکنه که از پسش نمی شه براومد. فوقش با رؤیا صمیمی نمی شدم ولی می شد که عادی برخورد کنم. بعدتر پیشِ همه گلایه کرد اِلسا با همه و همه بای بای کرد جز من. عین حقیقته. لبخندم لبخند واقعی ام است. اخمم حتی وقتی نباید اخم کنم جلوی جماعتی یعنی کلافه ام. غش غش خنده ام مگر بخوام حرص ی رو در بیارم(بارها این کار رو ) نشاط مقطعی اون لحظه ام است. تکلیف همه با من مشخصه(گمونم اغلب) رؤیا اما تفریحش اینه که پشت سر زیرآب همه رو بزنه. تقریباً هر ی که حتی کوتاه حضوری من رو دیده یا به خودم گفته یا به دیگری که اِلسا یه مدلیه. خوب و بدم رو نه. این که عجیبه یا شخصیت غریبِ خودش رو داره(این ها برای من عین قربون صدقه-تعریف می مونه) و اگه ی غلط های زیادی نکنه من بی آزار و رو سایلنت هستم به قول هیولا که شبی تو ماشین که فری هم بود گفته بود این "رو سایلنت بودن رو." الان مثل اون روزها اون ریختی رو سایلنت نیستم اما. شبح اپرا برام کف زد که دارم سعی می کنم از بدی های آدم ها در حقم وقتی خیلی گنده نیست بگذرم. گفت آباریکلا. روز دختر و این داستان ها برام عجیب بوده و هست. " ن و مردان" معنا داره ولی " ن و مردان و دختران" چه ای است(علامت سؤال) تا حالا شنیده اید که بگن " ن و مردان و دختران و پسران"(علامت سؤال) دختر برای من تداعی گر های فسقلیه. با وجود فرهنگِ ن اشیده و درست نشدنی کشورمون در این مورد که حوصله ندارم و علاقه ای هم که در موردش تایپ کنم، به خاطر همین روزِ مس ه و توهین آمیز، صد دلار کادو گرفتم. همچین کادوی شیکیه به نظرم. خوبه آدم بعدتر اگر که خواست بره سفر نمی افته تو هچل ولی وجه رایج مملکت شیرین تر نبود(علامت سؤال) گذاشتمش به حسابِ کادوی نابهنگام برای مثلاً تولدم کمی زودتر نه به خاطر این روز مضحک. خیلی جذابه این جویندگان the searchers. پر از لطفه دیدنش.




the searchers

درخواست حذف اطلاعات

دیدن وستری هم خیلی حال می ده و جان وین عزیز....از این به بعد در کنار گریگوری پک هن یشه محبوب منه. جویندگان/جان وین/جان فورد/1956/the searchers



laura

درخواست حذف اطلاعات

laura/جین تیرنی/1944/لورا/ و سیاه و سفید/پرمینچر به خاطر جین تیرنی دیدمش اما ِ خوبی هم هست.




gene tierney

درخواست حذف اطلاعات

نیم ساعت تو پینترست جولون می دادم و ع های یکی از یکی بهترش رو می دیدم.



جاده تنباکو

درخواست حذف اطلاعات

این جان فورد رو پیشنهاد می کنم ببینید ولی the quiet man که پیشتر پستش رو گذاشته بودم نه. من بیشتر به خاطر مورین اوهارا دیدم و کنجکاوی. سیران گفت جاده تنباکو رو زمان سربازی خونده و هنوز اون لحظه ها که آ شب بعد از خو دن سربازها روی تخت دراز می کشیده و کتاب رو می خونده رو به یاد داره و چه لذتی براش داشته و همون موقع که صحبت می کردیم از هیجان زیاد از یوتیوب رو پیدا کرد. می گفت تو گچساران کتاب فروشی نبود و خیلی اتفاقی از یه سمساری یده بوده که همین یک کتاب تو بساطش بوده و کتاب رو موقع ترخیص داده به سربازها که بخونن به همراه شور زندگی و رنج و سرمستی ایروینگ استون و رمان ریشه ها از رومن گاری. عالیه این . جدا از اون، جین تیرنی که نقش کوتاهی در داره، بسیار زیبا و دل انگیزه تو بعضی از ع هاش که بعدتر دیدم. اسمش رو زیر می نویسم اگر کنجکاوید چه شکلیه. tobacco road/جاده تنباکو/جان فورد/1941/gene tierney




جویندگان

درخواست حذف اطلاعات

"دا" بعد از ده سال تونسته بیاد ایران. مدت ها کلی پیغام و پسغام می فرستاد برام و جویای حال و احوالم بود. امروز "ف" شماره اش رو به دستم رسوند و دیدم دلم می خواد که باهاش تماس بگیرم. اس ام اس محبت آمیزی نوشتم و بلافاصله زنگ زد. با صدای گرم و صمیمی و مهربان و بسیار رسایش گفت(علی این رو می خوند می گفت بین گرم و صمیمی و مهربان یکی رو باید انتخاب می کردی) از عید فطر که این جا است همه کافی شاپ های تهران رو با تک تک دوستان اش رفته و یک کافی شاپ رو نگه داشته که با من بره و من هم چون برام معنی نداره باهاش برم کافی شاپ، برای آ هفته دعوتش محل کار تا با دوستان ببینیم رو . گفت تارک دنیا شدی. ت رو هم که بستی و جریان اون دوستت که قرار بود........آروم و بی گِلِگی گفتم نمی خوام حرفش رو بزنیم. تیز و تند رو هوا گرفت و بعدش از هر دری گفتیم این که الی هم دو روز دیگه می آد تهران و این که کلی مکافات کشیده و یه بیست روزی هی رفته و اومده تا ولش د و پای تلفن نمی تونه هر چیزی رو بگه تا ببینیم هم رو. براش آدرس رو تلگرام . در لحظه در موقعیت آدم منتقم و کینه جویی هستم. مثل شاهزاده لمیده بودم رو صندلی ام با پوزه بالا رفته و حاضر نبودم از موضع ام کوتاه بیام. هر ی سرش به کار خودش گرم بود ولی با شبح اپرا چند بار چشم تو چشم شدیم. می خواست مطمئن شه من خوبم. اجازه ندادم ازم ع بندازه. با دوربین حرفه ای اش وقتی به سمت من نشونه می رفت دستِ چپم رو حائل صورتم می و انگار کن تو جمع وجود نداره ولی الان جلوی باد خنک، شنگول بعد از تماشای وسترن زیبای جویندگان جان فورد، یقین دارم این دنیا کوفتی تر از این صحبت ها است که بخواد کمی ازش هم به رنجش بگذره مگر رنجش های بزرگ که کمر شکنه که از پسش نمی شه براومد. فوقش با رؤیا صمیمی نمی شدم ولی می شد که عادی برخورد کنم. بعدتر پیشِ همه گلایه کرد اِلسا با همه و همه بای بای کرد جز من. عین حقیقته. لبخندم لبخند واقعی ام است. اخمم حتی وقتی نباید اخم کنم جلوی جماعتی یعنی کلافه ام. غش غش خنده ام مگر بخوام حرص ی رو در بیارم(بارها این کار رو ) نشاط مقطعی اون لحظه ام است. تکلیف همه با من مشخصه(گمونم اغلب) رؤیا اما تفریحش اینه که پشت سر زیرآب همه رو بزنه. تقریباً هر ی که حتی کوتاه حضوری من رو دیده یا به خودم گفته یا به دیگری که اِلسا یه مدلیه. خوب و بدم رو نه. این که عجیبه یا شخصیت غریبِ خودش رو داره(این ها برای من عین قربون صدقه-تعریف می مونه) و اگه ی غلط های زیادی نکنه من بی آزار و رو سایلنت هستم به قول هیولا که شبی تو ماشین که فری هم بود گفته بود این "رو سایلنت بودن رو." الان مثل اون روزها اون ریختی رو سایلنت نیستم اما. شبح اپرا برام کف زد که دارم سعی می کنم از بدی های آدم ها در حقم وقتی خیلی گنده نیست بگذرم. گفت آباریکلا. روز دختر و این داستان ها برام عجیب بوده و هست. معتقدم " ن و مردان" و " ن و مردان و دختران" چه ای است(علامت سؤال) تا حالا شنیده اید که بگن " ن و مردان و دختران و پسران"(علامت سؤال) دختر برای من تداعی گر های فسقلیه. با وجود فرهنگِ ن اشیده و درست نشدنی کشورمون در این مورد که حوصله ندارم و علاقه ای هم که در موردش تایپ کنم، به خاطر همین روزِ مس ه و توهین آمیز، صد دلار کادو گرفتم. همچین کادوی شیکیه به نظرم. خوبه آدم بعدتر اگر که خواست بره سفر نمی افته تو هچل ولی وجه رایج مملکت خیلی شیرین تر نبود(علامت سؤال) من گذاشتمش به حسابِ کادوی نابهنگام برای مثلاً تولدم کمی زودتر نه به خاطر این روز مضحک. خیلی وسترن جذ ه این جویندگان the searchers. اگر مثل من ندیدید، پر از لطفه دیدنش.




دلیجان

درخواست حذف اطلاعات

یکی از شیرین ترین هایی بود که دیدم. سکانس حمله سرخ پوست ها عالی بود و همین طور پایانِ دلچسب و شخصیتِ دوست داشتنی رینگو و جان فورد که کارش حرف نداره. می شه بارها ببینیم این شا ار رو و لذت ببریم. هورا بر نویسندگانش. stagecoach/دلیجان/جان فورد/1939/جان وین/کلر ترور



جاده تنباکو

درخواست حذف اطلاعات

این جان فورد رو پیشنهاد می کنم ببینید ولی the quiet man که پیشتر پستش رو گذاشته بودم نه. من بیشتر به خاطر مورین اوهارا دیدم و کنجکاوی. سیران گفت کتاب جاده تنباکو رو زمان سربازی خونده و هنوز اون لحظه ها که آ شب بعد از خو دن سربازها روی تخت دراز می کشیده و کتاب رو می خونده رو به یاد داره و چه لذتی براش داشته و همون موقع که صحبت می کردیم از هیجان زیاد از یوتیوب رو پیدا کرد. می گفت تو گچساران کتاب فروشی نبود و خیلی اتفاقی از یه سمساری یده بوده که همین یک کتاب تو بساطش بوده و کتاب رو موقع ترخیص داده به سربازها که بخونن به همراه شور زندگی و رنج و سرمستی ایروینگ استون و رمان ریشه ها از رومن گاری. عالیه این . جدا از اون، جین تیرنی که نقش کوتاهی در داره، بسیار زیبا و دل انگیزه تو بعضی از ع هاش که بعدتر دیدم. اسمش رو زیر می نویسم اگر کنجکاوید چه شکلیه. tobacco road/جاده تنباکو/جان فورد/1941/gene tierney




مستی هم دردِ منو دیگه دوا نمی کنه

درخواست حذف اطلاعات

"مستی هم دردِ منو دیگه دوا نمی کنه" رو بارها گوش داده بودم که بهم گفته بود علاجِ درد تو همینه نمی دونم جدی بود یا شوخی. با رُز که شعر رو بلد بود خوندیم و قمیش اومدیم "هم نامهربونه، هم آفت جونه، هم با دیگرونه
هم قدرم ندونه ندونه ندونه" و من هم تقریباً از بر شده بودم و فردا صبحش پرید. تو گوگل سرچ اش الان. امروز پای تلفن گفتم مرتیکه....با تعجب با بهت گفت چی؟! یه دستبند آبی اقیانوسی به دستم بستم(الان بازش و رو ملافه ام افتاده) تا جلوی دهانِ گشادم رو بتونم بگیرم. آدمِ بددهنی می شم پاش بیفته(اگر گه زیادی بخوردن) و وحشی و افسار دریده. نه که با همه. ده پانزده روز پیش تته می گفت همیشه شادی و نشاط به اطرافت می دی از وقتی شناختمت و ثری در ادامه گفت کاش می اومدی با من زندگی می کردی. این جمله "کاش می اومدی با من زندگی کنی" بعد از "اِلسا تو وجودت هنره" یکی از تملق آمیزترین جملاتی بود که شنیدم. کیف . بعدازظهر بهش گفتم دیگه بهت احساسِ محبت ندارم، از چشمم افتادی و غروب داشتیم با هم بستنی می خوردیم و درست رو به روی خونه ما تو ماشین بوسیدیم هم رو. گفت تا حالا هیچ زنی اینقدر اذیتم نکرده و اینقدر بهش محبت ن . حتی فلانی. خیلی باحال بود این جمله اش. گرفتار حال نداری زشتی شدم نه از همیشه بدتر. ب دو تا کلونازپام دو خوردم و زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم و تصاویری دیدم که تلاشی برای حفظ اش ن . دیگه حنام پیشش رنگی نداره. می دونه زِر می زنم ولی معتقده آدم ناراحتی هستم و اَبنرمال. اینا رو خودم می دم. بددهن هم هستم و گستاخ(اغلب استحقاق اش رو دارن---دستنبد رو می بندم که کنترل شده واکنش نشون بدم) غروبی تو خیابون دو تا آب نکشیده هوار زدم. با دستبند آبی ام تو دستِ چپم می خوام دهن گشادم رو مهار کنم. باید ده پانزده صفحه کتاب بخونم و بعد قرصم رو بندازم بالا. روزها است لَش و بی خاصیت تر شدم. جدا از اون مغزِ من از پیش پوکیده و به مطالعه نیاز داره. من تو دستشویی خیلی می تونم کتاب بخونم. خانم دَلوی رو تو دستشویی تموم . هر تعداد بار هم که گوش بدم. با شنیدنِ این قطعه بود که یک روزِ دوری عاشق تر شدم. - تماشای دوباره مینی سریال anne of green gables بعد چند سال، از رخوتم کم کرد و امیدِ ناچیز آرومی بهم داد(امیدِ بی هیاهو) از خواب پا شم، همه اش که زیاد هم نیست شاید حباب شه بچسبه به سقف اما حالِ آرومِ الانم جلوی پنکه محبوبِ اسقاطی ام که صدای تراکتور می ده و چقدر مگان فالوس دوست داشتنیه تو این نقش. - خواب آدم هایی که دمِ دستم هستند رو ندیدم. شاید اولین بار بود که وارد خوابم شد که با هم تو یک هتلی بودیم و چیدمانِ اتاقِ هتل، سبکی کلاسیک داشت انگار کن صد سال پیش و حلقه های دود از وسط مون رد می شد. نه دودِ آتش. خوشحال نبودم. آروم بودم خیلی. تشویشی نبود و هیچ آرزوی برآورده نشده ای هم. شاید حدس بزنم با نظر به معماری اتاقِ هتل، سال هزار و نهصد و ده میلادی بودیم. من و اون با هم و شِقی که مرتب بهمون سر می زد. بیدار که می شم خوشحال نیستم. خیلی آرومم و در صلح با خودم. به فاطی داشتم می گفتم دلم می خواد همه رو ماچ کنم و از هیچ ی کینه ای به دل ندارم. دست کم تا ساعتِ دوازده امشب که یقین دارم. یقین واژه مورد علاقه مامان جون بود. تو خونه ای که هیچ نیست و فقط صدای بیر بیر یا دیییییییر دیییییییر پنکه، سکوت رو به هم می زنه، قهوه فوری و تخم مرغ و کلم بروکلی و پینر و نون می خورم و تصور می کنم تا همون ساعتی که گفتم رو سطحِ یخی نه خیلی شکننده ای، میزبانِ یک اسکیت پارتی هستم یا مهمانم. پ وی ویکتورین ساده و شیکی پوشیدم و هوای تازه فرو می دیم تو ریه هامون. من و همه اونایی که وقتی نگاه مون می کنند جز محبت بی غل و غش، خباثت، تو وجودشون-نگاه شون نیست.



خواب

درخواست حذف اطلاعات

خواب دیدم تو تابستون، تیرماه همین سال، برفِ قشنگی می باره و تنهایی خیابون رو می رم سمت پایین، سمتِ خونه اش که دو سه روزه کنارش یه بستنی فروشی باز شده و گوله های برف رو از روی شکوفه ها می ت م. ر هم بود. اصلاً یادم نمی آدش با جزئیات و تعمداً سعی هم ن تو حافظه بعد از هشیاری ام ثبت شه. - چند شب پیشا موقعِ پیاده روی یه اسکوپ قهوه ترک ازش یدیم که چه طعمِ خوبی داشت.



به هر چیزی نزدیک می توانستم باشم جز به مرگ.

درخواست حذف اطلاعات

می شد گذشته را به کلی فراموش کرد و دوباره همه چیز را از نو شروع کرد. می توانستیم خیال کنیم اولین بار است که همدیگر را می بینیم. خوب یا بد، پشتِ سرمان هیچ چیز نبوده. نه من به خانواده و تبار او کار داشته باشم و نه او احتیاجی باشد چیزی بداند یا سر و کاری داشته باشد با پدر که به همه چیز کار دارد. به هر چیزی نزدیک می توانست باشد جز به مرگ. از همان جایی که تو تازه نوع بازی را فهمیده ای، توی سیرِ بی برگشتِ خودش افتاده و تو باز هم دیر فهمیده ای و فهمیده ای که از همان لحظه که بازی شروع شده بود، تو بی این که حتی از بازیکن بودنت با خبر باشی، به عنوان بازنده انتخاب شده بودی. جای دوری نرفته بودم. او همیشه همه چیز را می دانست؛ حتی می داند، می داند که خسته شده ام. از این نقشی هم که بیشتر از یک سال و نیم بازی ، خسته شده ام. فقط به خاطر این نبود که پشتِ تلفن بود و چهره اش را نمی دید، اصلاً دیگر آن تیزی و تندی احساس را نداشت که فوراً خوشش بیاید یا بدش و مجبور باشد به هر چیز و هر ع العملی نشان بدهد. بی تفاوت بود. خاطرات من اتفاقی می آیند و می روند، توی ذهنم نمی مانند تا ناراحتم کنند. - پرهیب واژه مورد علاقه حسین سناپوره. دارم نیمه غایب رو می خونم که حسین سناپور سال هفتاد و هشت نوشته و اگر همین طوری پیش بره ولش می کنم به امونِ خدا.



روی پله های خونه مون تو اون شهر، برفِ تیرماه می شینه روی دامنم.

درخواست حذف اطلاعات

تصاویری که دیدم دو تا دو ساعته پشت سر هم بود بدون نفسی تازه برای خوردنِ یه تکه شکلات و باز برف تو تابستون که نمی دونم تمثیلی از چی می تونه باشه. نشسته بودم رو پله های خونه قدیمی مون تو اون شهری که سیصد و پنجاه کیلومتر با تهران فاصله داره و تا شعاع بیست متری ام، چندین مأمور شخصی، ازم محافظت می د بی این که بخوان مزاحمم بشن وقتی چشم تو چشم می شدیم لبخند کمرنگی می زدند و روشون رو زود بر می گردوندند و من به حضورشون نیازی نداشتم ولی هیچ قصد نداشتن من رو تنها بگذارند و برف می بارید، هوا سرد نبود و همه جا سفید شده بود. خیلی قبل ترش ایشون رو دیدم و با هم به اندازه سه صفحه نامه دیالوگ داشتیم. شرح صحنه بماند. قبل از این که پشت مون رو به هم یک بسته بهم داد که وقتی هر چی توی دستش بود رو زمین افتاد، بسته هدیه اش رو آنی که حواسش نبود لای بسته های خودش گذاشتم و از هم جدا شدیم. تو دیالوگ هامون شوخی بود و گلایه و شنیدن تمام حرف ها و گفتن تمام شکوه ها و یک بار که کم مونده بود گریه کنه تا چندین و چند نقطه............. بیدار که شدم از شدت عطش قبل از یادداشت دیالوگ های خوابم که دراماتیک بودند که نمی شه و نمی خوام تایپشون کنم آب و شربت آبلیمو خوردم و تا نیم ساعت بعد پر از تلاطم بودم. تا اومدم بگم چرا فقط تو رؤیا، لبم رو گاز گرفتم. اگر نویسنده بودم، اگر قدرتِ اعجاب انگیز قلم لوسی ماد مونت گومری رو در فضاسازی و خلقِ شخصیت ها داشتم، داستان ام با وصال، با تحقق همه اون رؤیاها تموم می شد ولی نه تو خواب قهرمان های قصه ام. بسه این همه نکبت، تلخی، نرسیدن ها، حتی توی کتاب ها. - تم اصلی موسیقی پدر خواننده ساخته نینو روتا رو همه مون شنیده ایم. این بار گروه 2cellos که از دو نوازنده ویولنسل که اهل کرواسی و اسلوونی هستند تشکیل شده، این قطعه را با ار تر می نوازند. ملودی به قدری نیرومنده که تنظیم های گوناگون به اصطلاح به آن می آید و روش می شینه. به خصوصی برای سازهایی که نتها را می تونند چندین ثانیه بکشند حالا چه زهی و چه بادی. آ_ز برای من فرستاد و من برای همه شما تو تلگرام و این جا.



آنسوی آتش

درخواست حذف اطلاعات

عیاری تعریف کرد که بعد از نمایش آنسوی آتش تو سالن لومیر کن، ژاک سورل(منظورش بازیگر belle de jour بوده؟ اون ولی اسمش ژانه نه ژاک) بهش گفته دندون طلای ِ تو یکی از بهترین بازی ها رو در کل تاریخِ سینمای جهان داشته. سیامک اطلسی رو می گفته. اطلسی چقدر ذوق کرد و عیاری ادامه داد من چه بدجنسم که تا حالا اینو بهت نگفتم. جایی که پسربچه ادکلن عبدالحمید رو خالی می کنه روی سرش و سیگار می کشه من رو به یاد ِ دوست داشتنی ماه کاغذی و تِیتُم اونیل انداخت. به این فکر حس و حال یک بازیگر فراموش شده که ته سالن کوچولو نشسته و داره خودش رو بعد از سی و دو سال می بینه چیه؟ یا ی که از این دنیا رفته؟ خسرو شجاع زاده رو می گم. عبدالحمید(سیامک اطلسی) :با پولای من برای بزمجه ها طلا و کفش می ه.



خواب

درخواست حذف اطلاعات

موزیک پخش شد. پیشنهاد دادم ب یم. پرید هوا و گفت تانگو ب یم. فکر می کرد از پسش برنمی آم. گفت دیگه مالی از دنیا برام نمونده به غیر از چند نقطه..... تعبیر خواب یدن انگاری غم و اندوهه ولی در موردِ تانگو یدن طبیعیه که هیچ لینکی بالا نیاد. اِلی و ف می گفتند زیاد خواب هاتون رو جدی نگیرین. این روزها مدام خواب و رؤیا می بینم. تازگی ها اگه بعدازظهر نیم ساعت سرم رو بذارم رو بالش هم حتی. ------------ با کفگیرِ چوبی آرد سرخ می تا حلوا درست کنم برای مراسم ختم. آرد روی شعله کمِ گاز، قهوه ای نمی شد و بازوهام هم حس درد گرفته بودن و ی هم نبود بیاد کمکم. صداش رو از پشتِ درِ خونه قدیمی مامان جون شنیدم که می گفت این حلوا خوردن داره. یادم نیست چی گفتم چی گفت اما مامان جون رو دیدم که دیگه فلج نبود و غصه از دست رفته اش رو هم نداشت. خونه خانم هاویشام بودیم که مامان جون گفت برو صورت فلانی رو ببوس. گفتم ما که تو قاموس شما نامحرم هستیم. محکم هولم داد. گفتم مامان جون تا قیامت هم حتی. از دستش کفری شدم که اینقدر نفهمه. هاویشام با خشونت، تو کفِ دستم یه مشت خاک ریخت. عصبانی شدم و در خونه هاویشام رو کوبوندم به هم. از خواب که بیدار می شم بهم می گه تا حالا برشتوک خوردی؟ می گم نه. می گه خیلی مقوی و خوشمزه است. با آرد و شکر و کره درست می شه و یه نصفِ لیوان می ده دستم. می خورم، دونه های شکر می ره لای دندونام و نوکامنتم در موردِ مزه اش.



atonement

درخواست حذف اطلاعات

ِ تاوان atonement جو رایت رو سال ها پیش دیده بودم که به خصوص "غرور و تعصب" اش رو خیلی دوست دارم. ب با دوباره شنیدنِ موزیک اش، رو پیدا که اقتباس ادبی از رمانی از یان مک ایون نویسنده ی سرشناس انگلیسیه(ازش چیزی نخوندم) و عشق و گناه رو(هم) روایت می کنه در انگلستانِ درگیر جنگ جهانی دوم. ا نایتلی که تو غرور و تعصب نقشِ الیزابت بنتِ دوست داشتنی رو بازی می کرد نقشِ اصلی زن ه و از طرفی ونسا ردگریو هم حضورِ کوتاهی داره. موسیقی سحرانگیز داریو ماریانلی رو براتون اینجا می ذارم تا کیف کنید. فی الواقع کیف کنید و برید سراغِ .



ن ه ام ز خیالی که می پزد دل من/خمار صدشبه دارم خانه کجاست

درخواست حذف اطلاعات

- من اصلاً حالم خوش نیست. برزیل هم حذف شد خیلی ت خمی. مادر داور رو گا ییدن. + فدای سرت. - ک س ک ش پن ی رو نگرفت. + اگرم می گرفت فرقی می کرد؟ - بله که فرقی می کرد. + دو تا خورده بودید آخه. - برزیل زودتر گل اول رو می زد و گل دوم رو می تونست بزنه. + من بیرون بودم داشتم آلبالو بستنی می خوردم دیدم از تو تلویزیون مغازه. - دیگه من که جام رو نمی بینم. جام برای فرانسوی ها و یا انگلیسی هاست. + یا روسیه شاید؟ - ک س ک شا نمی ذارن برزیل قهرمان شه که ۶ ستاره بشه. + 6 ستاره؟ یعنی چی؟ - نه روسیه که نمی تونه از پس فرانسه و انگلیس بر بیاد. کلاً خیلی ضعیفه. از همین کرواسی می بازه...... یعنی برزیل ۵ بار قهرمان شده و ۵ ستاره داره و نمی ذارن ۶ رو بگیره. + کی 6 ستاره است؟ - هیچ تیمی. فقط برزیل ۵ ستاره هست. آلمان و ایتالیا ۴ ستاره هستند و بقیه تیمها که هیچی. ۱ و یا ۲ ستاره هستند. آلمان و ایتالیا که نیستند و بقیه هم اگه ستاره بگیرند به گرد پای برزیل هم نمی رسن. زندگی تو تجریش جریان داره حتی ساعت دوازده شب و دیرتر هم. رفتیم بستنی فروشی باباتی تو ولیعصر رو به روی پمپ بنزین و نشستیم رو صندلی هاش که بیرون مغازه چیده بود و واقعاً باد خنک از جانب خوارزم وزان بود. آلبالو بستنی طعم عجیبی داره. می پرسم اسم مغازه تون باباتیه؟ می گه بله باباتی ماماتی خیلی توفیری نداره. یه پارک نزدیک باغ فردوس هست اون جا رو خیلی تو شب دوست دارم. یک عده ای دور هم جمع شده بودند می کشیدند، یکی رو نیکمت در خوابِ عمیق بود، چند نفر فقط راه می رفتند و یک عده دختر و پسر جوان هم رو زمین لش کرده بودند و حلقه ای تشکیل داده بودند. در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست چه ساز بود که در میزد آن مطرب که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست



the quiet man

درخواست حذف اطلاعات

- می شه یه ده تو ات آب بریزی؟
+وقتی من می خورم فقط می خورم وقتی هم که آب می خورم، فقط آب می خورم. البته این دیالوگ جان وین نبود ولی بامزه به نظرم رسید. the quiet man/جان وین/جان فورد/مورین اوهارا/1952



دفتر بزرگ

درخواست حذف اطلاعات

بویی که می دهیم مخلوطی است از بوی کود، ماهی، علف، قارچ، دود، شیر، پنیر، لجن، خاک، عرق، ادرار و بوی کپک. ما بوی بدی می دهیم، درست مثل مادربزرگ. مردی می گوید: - نو خفه شو. زن ها تو جنگ هیچی ندیده اند. زن می گوید: - هیچی ندیده اند؟ الاغ! ما کلی کار و دلواپسی داریم: باید به بچه ها غذا بدهیم، از زخمی ها مراقبت کنیم. شما، جنگ که تمام می شود، همه تان یکهو قهرمان می شوید. مرده: قهرمان. زنده مانده: قهرمان. معلول: قهرمان. واسه همین است که شما مردها جنگ را اختراع کرده اید. این جنگ شماست. همین را می خواستید، خب انجامش بدهید، قهرمان های فت! همه شروع می کنند به صحبت و داد زدن. پیرمرد کنار ما می گوید: - هیچ این جنگ را نخواسته. هیچ ، هیچ . از دفتر بزرگ آگوتا کریستوف، ترجمه اصغر نوری اش رو هم دیدم. به درد نخور بود. اما کتاب رو بخونید حتمی.



بازخوانی آثار تروفو

درخواست حذف اطلاعات

سینما گریز تروفو از آن شرایط سخت بود. او همانند دیکنز، حس مشابهی در مورد بی عد ی محیطی که در آن بزرگ شد، داشت. مادرش ژانین به او توجه نمی کرد و مادربزرگش که خیلی به او نزدیک بود، وقتی او ده ساله بود درگذشت. ناپدری اش، بیش از فرزند خوانده اش علاقمند به کوهنوردی بود. چهاره ساله بود که به دلیل انتقال های بی شمار از این مدرسه به آن مدرسه، تصمیم گرفت مدرسه را رها کند و از آن به بعد به خودآموزی بپردازد. خواندن سه رمان و دیدن سه در هفته، رژیم فرهنگی او در دوران نوجوانی بود که با جدیت دنبال می شد. با اک و ال اندر دوما، نویسندگان محبوب او بودند. تروفو با با اک و هیچکاک بزرگ شد. درباره علاقه اش به سینمای هیچکاک گفته است:«برخلاف بیشتر سینماروهای همسن و سالم، من خود را جای قهرمان های نمی گذاشتم بلکه در قالب آدم های بد و به طور کلی شخصیت های خلافکار فرو می رفتم. برای همین است که های هیچکاک که مایه اصلی آن ها ترس است از همان اول دلم را برد و بعد از هیچکاک به ژان رنوار جلب شدم که آثارش معطوف به درک و تفاهم است.» در مراسم عقد تروفو در پاریس، از او آندره بازن خواست تا به عنوان شاهد عقد او و همسرش در مراسم حاضر شود. روبرتو روسلینی نیز یکی دیگر از شاهدان مراسم عقد تروفو بود. در میان سینماگران موج نو، داستان دوستی و رقابت بین تروفو و گدار، به عنوان دو چهره کلیدی سینمای "موج نو" فرانسه و بعد دشمنی آن ها، زبانزد همه است. دوستی آن ها از زمان نوشتن برای کایه دو سینما آغاز شد و تا اوایل دهه هفتاد که از هم جدا شدند، ادامه یافت، دوستی که با رقابت شدید بین آن ها همراه بود. به گفته امانوئل لورن، وقتی تروفو "ژول و ژیم" را ساخت، گدار نیز با "یک زن یک زن است" پاسخ او را داد که آن هم ی با محور مثلث عشقی بود. یا وقتی تروفو "پوست نرم" را ساخت، گدار بعدش "زن متأهل" را ساخت. به گفته لورن، همیشه موضوع های های آن ها یکی بود. آن ها با های شان با هم گفت و گو می د و از این طریق با هم مرتبط بودند. این دو کارگردان حتی از یک بازیگر یعنی ژان پی یر لئو در های شان استفاده می د. در واقع تروفو، ژان پی یر را در قالب یک بچه خلق کرد اما گدار او را به بلوغ رساند و آگاهی را در او بارور کرد. رابطه تروفو با گدار بعد از "شب یی" تروفو 1973 تیره شد و به دشمنی کشید. گدار، تروفو را خودفروخته نامید و تروفو هم او را یک شیاد و "یک تیکه گه روی پایه مجسمه" خواند و این دشمنی تا زمان مرگ نابهنگام تروفو در سال 1984 ادامه داشت. های تروفو رو اگه دیدید حتمی خوندنِ این کتاب حالِ خوب می ده به شما. بازخوانی آثار فرانسوا تروفو سلطان موجِ نو/زیر نظر پرویز جاهد/نشر ایجاز




ستایش از ژان پیر لئو، ستایش از تروفو است

درخواست حذف اطلاعات

چهارده سالگی، یک آگهی در رو مه فرانس-سوآغ ظاهر می شود: «پسر نوجوانی برای بازی در یک مورد نیاز است. فرانسوا تروفو.» سیل بچه هایی که با والدین شان همراهی می شدند دفتر تروفو را برای هفته ها شلوغ نگه داشت. ژان دومارشی، منتقد کایه دو سینما، به تروفو می گوید چرا از پسر یکی از همکارانش که دستیار نامه نویس بود استفاده نکنند که خیلی به نقش می خورد. پسر به دفتر آورده می شود، تروفو او را مقابل دوربین می نشاند و در چهره او، حرکاتش و داستان سرهم هایش خودش را می بیند. پانزده سالگی--آنتوان(یا ژان پیر) روی دوش منتقدان و سینماگران و مردم در مقابل کاخ فستیوال کن بالا برده می شود. او ستاره بزرگ فستیوال 1959 است که وقتی با پدر/برادر/نیمه دیگرش تروفو و ژان کوکتو از پله های کاخ پایین می آیند، می توان در چهره اش خواند که به همکلاسی هایش می گوید:«از اون مدرسه بوگندو خلاص شدم! ببینید چه کِیفی می کنم.» نامه ای از مدیر مدرسه به تروفو در همان سال ثابت کرد که آنتوان دیگر در مدرسه بند شدنی نیست و آدمی شده اب کار و از خود راضی که با بچه های بزرگ تر از خودش از کلاس ها جیم می شود و سر از سینما در می آورد. او را در حالی تصور کنید که در سینمایی پاریسی، در ساعتی که باید در مدرسه باشد، با صدای بلند حرف می زند و توجه تماشاگران را به خودش جلب می کند تا همه بدانند پسرک روی این جا نشسته است. بازخوانی آثار فرانسوا تروفو سلطان موجِ نو/زیر نظر پرویز جاهد ترجمه مقاله احسان خوشبخت با عنوانِ "ستایش از ژان پیر لئو، ستایش از تروفو است"